انگشت می زند !
ودر در سیاهی ِ باسمه اش
کهکشانی است که از دهانِ شیر می گذرد.
خودم که هیچ
دلواپس ِ این ماه ِ فلک زده ام
که روی پیشانی اش
هزار دست جا می شود!
همه چیزوهیچ چیز
انگشت می زند !
ودر در سیاهی ِ باسمه اش
کهکشانی است که از دهانِ شیر می گذرد.
خودم که هیچ
دلواپس ِ این ماه ِ فلک زده ام
که روی پیشانی اش
هزار دست جا می شود!
با این عذاب های آبکی ات!
خون دایناسور ها به گردن نوح
که کشتی اش
آنقدرها که معروف است
بزرگ نبود!
من که از بچگی می خواستم
خلبان بشوم
حالا مترسکی چلاقم
با یک دل پارچه ای
که نصفش راقار قار ِ کلاغ ها بُرده
نصف دیگرش را خانم همسایه.
تو می خواهی در آینده چه کاره شوی
اقاقی کوچک؟
و یکسری از همین موضو عاتِ دم ِ دست.
معلم انشاء
حیوانِ گوش پهن ِ بالغی بود
که بر روی پیشانی اش
تصویری پیچیده از شاعری هندی
خالکوبی شده بود.
او یک روز از ما خواست
تا در خصوص زندگی مشاهیر
انشایی بنویسیم.
من که چیزی به ذهنم نمی رسید
کتاب تاریخ را برداشتم
و بر عکس ِ امیرکبیر، فین کردم.
بعد از آن ،
تابستان که چه عرض کنم
برای یک عمر
هی فیل است که از دماغم می افتد!
رود کوچکی به دهان گرفته ام
تا وقتی آوازمی خوانم
خواب خرگوش ها
به هم نخورد.
عجیب تر از این هم مگر می شود؟
که منم!
با دو حلزون مرده در چشم و
رودخانه ای بر لب
صفحه
صفحه
زبور از گلو وزاندن
تا مخاطب ِ لوزی رستگار شود!
داودم من!
راوی رسالت های دست نویس
با گلوی بی هندسه ام
وتا شیطان به جایم نیاورد
چهره در ماه غمگینی فرو کرده ام.
کشتی مان را
نهنگ معروف داستان پینوکیو
قورت داده بود.
حالا همگی
بخش هایی از یک خواب آشفته ایم
که پسر بزرگ نوح می بیند.
از آن روز به شاخ جن ها گره خورد
که در دهان معلم علوم
آرواره ی دایناسوری را کشف کردم
که میلیون ها سال پیش مرده بود
و دربرگه ی امتحان جغرافیا نوشتم:
استوا خطی است
که از نُخاع تو می گذرد.