تبليغاتX
بی آینه؛به شیوه ی تقویم خوانی شیطان

بی آینه؛به شیوه ی تقویم خوانی شیطان

همه چیزوهیچ چیز

امضا ندارد مرگ

انگشت می زند !

ودر در سیاهی ِ باسمه اش

کهکشانی است که از دهانِ شیر می گذرد.

 

خودم که هیچ

دلواپس ِ این ماه ِ فلک زده ام

که  روی پیشانی اش

هزار دست جا می شود!

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 7:57  توسط میثم مصباح  | 

خون من به گردن تو

با این عذاب های آبکی ات!

خون دایناسور ها به گردن نوح

که کشتی اش

آنقدرها که معروف است

بزرگ نبود!

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 23:50  توسط میثم مصباح  | 

 من که از بچگی می خواستم

 خلبان بشوم

حالا مترسکی چلاقم

با یک دل پارچه ای

که نصفش راقار قار ِ کلاغ ها بُرده

نصف دیگرش را خانم همسایه.

 

 تو می خواهی در آینده چه کاره شوی

 اقاقی کوچک؟

 

+ نوشته شده در  87/04/22ساعت 17:31  توسط میثم مصباح  | 

تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟

و یکسری از همین موضو عاتِ دم ِ دست.

معلم انشاء

حیوانِ گوش پهن ِ بالغی بود

که بر روی پیشانی اش

تصویری پیچیده  از  شاعری هندی

خالکوبی شده بود. 

 

او یک روز از ما خواست

تا در خصوص زندگی مشاهیر

انشایی بنویسیم.

من که چیزی به ذهنم نمی رسید

کتاب تاریخ را برداشتم

و بر عکس ِ امیرکبیر، فین کردم.

 

بعد از آن ،

تابستان که چه عرض کنم

برای یک عمر

 هی فیل است که از دماغم می افتد!  

            

+ نوشته شده در  87/04/14ساعت 15:23  توسط میثم مصباح  | 

نه این که صدایم قشنگ نیست

رود کوچکی به دهان گرفته ام

تا وقتی آوازمی خوانم

خواب خرگوش ها

به هم نخورد.

 

عجیب تر از این هم مگر می شود؟

که منم!

با دو حلزون مرده در چشم و

رودخانه ای بر لب

صفحه

     صفحه

     زبور از گلو وزاندن                    

تا  مخاطب ِ  لوزی رستگار شود!

 

 داودم من!

راوی رسالت های دست نویس

با گلوی بی هندسه ام

وتا شیطان به جایم نیاورد

چهره در ماه غمگینی فرو کرده ام.

+ نوشته شده در  87/03/31ساعت 22:34  توسط میثم مصباح  | 

 بیدار  که شدیم

کشتی مان را

نهنگ معروف داستان پینوکیو 

قورت داده بود.

 

حالا همگی

بخش هایی از یک خواب آشفته ایم

که پسر بزرگ نوح می بیند.

 

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت 12:7  توسط میثم مصباح  | 

سرنوشت من

از آن روز به شاخ جن ها گره خورد

که در دهان معلم علوم

آرواره ی دایناسوری را کشف کردم

که میلیون ها سال پیش مرده بود

و دربرگه ی امتحان جغرافیا نوشتم:

استوا خطی است

که از نُخاع تو می گذرد.

+ نوشته شده در  87/02/20ساعت 14:53  توسط میثم مصباح  | 

صورتم سبزه است و

دلم در یا!

جزیره ی کوچکِ آبادی هستم

اگربخواهی

همین حوالی غرق شوی!

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 1:48  توسط میثم مصباح  | 

هزار بار

دست خودش را می بُرد

آفتاب

اگر تورا ببیند

در لباس نارنجی ات.

+ نوشته شده در  87/02/03ساعت 22:53  توسط میثم مصباح  | 

کنار پنجره ایستاده ای

و شانه به گیس می کشی.

 

باید هم،

این شب تا قیامت بند نیاید !

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت 2:18  توسط میثم مصباح  |