نه این که صدایم قشنگ نیست
رود کوچکی به دهان گرفته ام
تا وقتی آوازمی خوانم
خواب خرگوش ها
به هم نخورد.
عجیب تر از این هم مگر می شود؟
که منم!
با دو حلزون مرده در چشم و
رودخانه ای بر لب
صفحه
صفحه
زبور از گلو وزاندن
تا مخاطب ِ لوزی رستگار شود!
داودم من!
راوی رسالت های دست نویس
با گلوی بی هندسه ام
وتا شیطان به جایم نیاورد
چهره در ماه غمگینی فرو کرده ام.
